یادگارهای بلاگفا!

فلاکت:

کلافه بود.حوصله هیچی رو نداشت.یه صبح ابری توی یه اتاق نم گرفته نشسته بود.پیشونیش عرق کرده و استخوناش درد میکرد،انگار سوزن فرو میکردن تو مغزش.صدای بچه  ۶ سالش از توی حیاط کوچک می آمد.-بابا من گرسنمه..دیگه حوصله نق زدنای بچرو نداشت.جواب نداد.زنش یکسال پیش گذاشته و رفته بود.همین روزاهم خودشو مینداختن بیرون.با خودش حرف میزد.–اه پس چرا نمیاد،مرتیکه کفتار،دارم میمیرم..تصمیم خودش رو گرفته بود.در زدند.مثل فنر از جا پرید.صدای دمپایی پاره که روی زمین میکشید شنیده شد.از کنار بچه اش که رد میشد دید روی زمین نشسته و داره با یه چوب خشک راه مورچه هارو عوض میکنه.دستش به طرف در دراز شد.مثل یک جنازه متحرک میمو نست.در رو باز کرد.معامله در کمال سکوت انجام شد.وقتی داخل اتاق برگشت سریع داخل پاکت رو نگاه کرد.پولها رو شمرد درست بود.همون قدر که توی قهوه خانه توافق کرده بودند.مثل یک تکه گوشت افتاد روی تشکچه.به عکس روی تاقچه که چهار سال پیش انداخته بودن  خیره شد.چهره های توی قاب بهش میخندیدند.پاکت رو گذاشت رو زمین..گوشهایش را تیز کرد…صدای بچه نمیامد….

ناظم:

چند نمونه از اقدامات یک  ناظم مخوف در دوران تحصیل  یک محصل قدیمی :

۱- بعد از پایان وقت معمول کلاسها همه باید توی مدرسه میماندند و تا غروب درس میخواندند اونهم دو به دو و جای هیچ بحثی نبود.جعفر و حبیب هم اکنون مشغول خواندن جغرافیا هستند.سرشون توی کتابه و وانمود میکنن که دارن به شدت تحصیل میکنن.ناظم روی پله ها ایستاده و در حالی که یک خطکش مخوف توی یکدست و توی دست دیگر نان و ماهی دودی  گرفته است همه را به دقت زیر نظر دارد.میکروفن تازه مد شده و بدش نمی آید به هر بهانه ای صدایش را بیندازد توی سرش پس روشنش میکند و خطاب به جعفر میگوید:جعفر اسدی همین الان مسیرت رو به سمت شمال شرقی تغییر بده/لحنش به قدری محکم است که جعفر اسدی کم مانده خودش را خراب کند.جعفر رو به حبیب میگوید حبیب شمال شرقی کدوم طرفه زود باش الان کبودمون میکنه،حبیب یه سمت رو شانسی انتخاب میکنه و میگه بریم اینوری، به محض تغییر جهت صدای ناظم میآید :احمق بیشعور گفتم برو به سمت شمال شرقی ،دو دوست دست و پایشان را بدتر گم میکنند و شانسی به سمتی دیگر تغییر مسیر میدهند،-پدر سگ مگه با تو نیستم شمال شرقی هر دو تون بیاید بالا.کتاب از دست جعفر سر میخورد و میافتد رنگش مانند گچ شده .این بیاید بالا به نشانه ضرب و شتم تا دقایقی دیگر است…حبیب و جعفر کتک سختی خوردند.

۲-بعد از غروب آفتاب چند تا از بچه های قدیمی مدرسه از طرف ناظم مربوطه مامور میشوند تا در مناطق اطراف مستقر شده و هر دانش آموزی را در خیابان مشاهده کردند بلافاصله به جرم درس نخواندن و پرسه زدن توی خیابان وارد لیست کنند.مثلا یه بنده خدا داره میره نانوایی توی صف همش اطراف رو نگاه میکنه تا یه  وقت توسط عوامل دیده نشه.استرس محض.چون هیچکس دلش نمیخواست فردا صبح توی صف اسمش بلند خوانده بشه و مانند گوسفندی که به سلاخ خانه میبرندجلو بره تا به کف پایش چوب خیس شده انار بزنند.

۳-آقای ناظم وارد کلاس میشه و میگه :چی فک کردین!!!پوزخندی میزند!فکر کردین بین شما و برادر زاده های خودم فرق میزارم(برادر زاده های نگون بخت توی همون مدرسه بودند)هه!!نخیر از این خبرا نیست.بیا بیرون ببینم احمد !احمد بیرون میآید تا مورد نوازش عمو قرار بگیرد.- دستت رو بگیر بالا.احمد دستش را بالا می آورد تاضربات خط کش کف دستش را پاره کند.احمد جوش می آورد و  با گریه میگوید تو همش منو میزنی عمو ،اون محمود رو کاری نداری(برادرش را میگفت)-برو محمود رو هم صدا کن.محمود بیچاره توی کلاس خودش مشغول تحصیله که در میزنند.احمد با چشمانی خیس رو به محمود میگوید بیا عمو کارت داره!حساب کار دست محمود هم میآید و محمود هم…

سال گذشته به منطقه مورد نظر رفته بودم با همون محصل قدیمی که ۲۵ سال از من بزرگتر بود و الان انسان بسیار موفقیه در خیابان قدم میزدیم که با دست به پهلوی من زد و گفت اون پیرمردی که اون جا نشسته رو میبینی.گفتم خب!گفت این همون ناظمیه که شرحش رو برات گفتم.به چهره پیر مرد دقت کردم .پشت خطوط فراوان چهره اش چیز زیادی معلوم نبود .نشسته بود روی صندلی چوبی جلوی یک قهوه خانه و به افق نگاه میکرد…اصلا خشن نبود!

خیانت:

هوا ابری بود.دو تا گنجشک که روی سیم نشسته بودند حسابی چسبیده بودند بهم.یه پدر و بچه رد میشدند.بچه داشت نق میزد.توی کوچه کسی نبود.پدر رو به پسر کوچکش گفت» ندارم«والا ندارم لا مصب…بس کن دیگه،دستش را میکشید و میبرد توی خم کوچه گم شدند.چند دقیقه گذشت زن مسنی با یه سبد که پر از خرید بود اومد.وسطای راه گذاشتش پایین و کمر راست کرد یکم دور و بر را دید زد.دوباره سبد رو برداشت و راه افتاد.من پشت پنجره اتاقم بودم.که تو زنگ زدی،گوشی رو برداشتم و تو اون جمله همیشگی رو تکرار کردی.من اما دیده بودم تو را، فقط گفتم»آشغال«وگوشی رو گذاشتم.برگشتم پشت پنجره.از پرنده ها یکی نبود…

اطلاع ثانوی:

توی یک خیابان سنگفرش توی یک بعد از ظهر بارانی مردی که کت قهوه ای رنگ و رو رفته ای پوشیده بود،وارد سوپر مارکت شد.از حقوق کارگری اش چیز زیادی نمانده بود،همرو داده بود پای قسط و اجاره و … او یک فقیر بود. اما نه یک بدبخت! همسر و دخترکش در خانه فکستنی منتظرش بودند.آنشب بخصوص بود!!—سالگرد ازدواج…از فروشگاه که بیرون آمد باران شدت گرفته بود،سعی کرد سریعتر حرکت کند.اما راننده یک اتومبیل عبوری ناشی تر از آن بود که او را زیر نگیرد!صدای ترمز شدید و … افتادن وسایل ، قل خوردن پرتقال ها و سیب ها و مرگ مرد کت قهوه ای و یک جعبه کادو شده قشنگ کنار جوب که یه تیکه کاغذ روش چسبیده و روش نوشته بود: تقدیم به همسر صبورم ،.،زندگی تا اطلاع ثانوی زیباست!

داستان پدرو:

صبح روز 19 ژانویه وقتی پدرو رودریگز از خواب بیدار شد،کسل بود.همینطور روی تختخوابش نشست.ناگهان متوجه صدای بگو مگوی همیشگی والدین خود شد.عادت داشت و این مسئله برایش عادی بود و فقط دقیقا نمیدانست که باید اهمیتی بدهد یا نه!!از تختش پایین آمد و به سمت در اتاق حرکت کرد.صدای قیژقیژ تخته های فکستنی کف اتاقش را شنید.پدر او الکلی بود.یک دائم الخمر لعنتی…معلم دبستان پدرو یکبار که او درسش را بلد نبود به او گفته بود مخ امثال بابات قد گردوئه!که البته پدرو منظور معلمو درست و حسابی نفهمید، اما در ذهنش مجسم میکرد که چطور یه گردو توی کله به اون بزرگی پدرش…به نظرش اما معلم یجورایی راست میگفت.پدرو از پدرش متنفر بود و عامل این قضیه رو هم الکل می دانست.او و مادرش دیگر بریده بودند.هیچ خاطره خوب و جالبی از پدر پدرو موجود نبود.پدرو از بچگی فقط مادر را کنار خود داشت.خاطرات را مرور کرد:اولین روز مدرسه مادرش با او آمد،زمانی که پایش تو بازی با بچه های خوشحال مدرسه شکست این مادرش بود که او را به بیمارستان برد،مادرش بود که خانه دیگران کلفتی میکرد تا زنده بمانند،پدرش نمیدانست که پدرو کلاس چند است..آن شب که مهمانی بود را بیاد آورد که چطور با رفتارهای احمقانه پدرش همه چیز به گند کشیده شد..کسی پدرش را جزو آدمها حساب نمیکرد..اینکه روح شادی و نشاط در مادرش مرده بود..ذهنش را مرور میکرد و هر چه سعی کرد نقطه روشنی بیابد و به آن افتخار کند فایده ای نداشت..مردی که تلو تلو میخورد تصویری بود که پدرو از پدرش در ذهن داشت..متنفر بود..پدرو و مادرش شب ژانویه در حالی که تنها کنار درختی که کمتر شباهتی به کاج داشت نشسته بودند و به تخته های یکی در میان کف خانه نگاه میکردند،هیچ آرزویی نداشتند..فقط یک سوال در ذهن آن دو وول میخورد » مردی که همیشه تلو تلو میخورد چرا زنده است ؟»




Published in: on فوریه 13, 2009 at 7:25 ب.ظ.  (8) دیدگاه  
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.