دیگه حال نمیده!
هیچی…

منتشرشده در: در مارس 17, 2010 در 1:51 ب.ظ.  (۱) دیدگاه  

خط پایان

همه چیز تمام شد…
چیز زیادی برجا نمانده،
هوای ابری
یک روح پر از خراش
یک کتاب
دو تا cd
صدها خاطره
تصویری از یک لبخند
و خلاء…
پنج عصرهای بارانی را
چه کسی تحمل خواهد کرد؟

منتشرشده در: در فوریه 28, 2010 در 5:06 ب.ظ.  (۱) دیدگاه  

علی و آلن

27نوامبر 1969 برابر بود با ششم آذر 1348.هوا لابد سرد بود.و چون این یک تاریخ قراردادی است میتوان فرض کرد که سه شنبه بود.بیش از نیمی از مردم فعلی ساکن بر روی کره زمین وجود داشتند.جغرافیای جهان همان بود که بود.فقط جمعیت چین به یک میلیارد نرسیده بود.جنگ ویتنام هنوز در جریان بود.بهای نفت بالا نرفته بود.آلودگی ها به این شدت گسترش نداشت.در دو نقطه اروپای غربی دیکتاتوریهای نظامی حکمفرما بودند.ماجرای واترگیت،یکی از مقتدرترین گروه های حاکمیت در آمریکا را رسوا نکرده بود.مائو،برژنف،چارلی چاپلین،پیکاسو،سارتر و ارسن ولز زنده بودند.محمد علی کلی قهرمان نامدار بوکس در جهان بود و …
در جهانی که در هر روز 200 هزار نوزاد به دنیا می آیند،میتوان فرض کرد که در یک لحظه از آن سه شنبه دو کودک یکی در جنوب و یکی در شمال اقتصادی جهان متولد شدند.نام یکی از آنها میتواند علی بوده باشد،و نام آن دیگری آلن.هر دو از یک جنس از مخلوقات متنوع روی زمین.هر دو پسر،و حتی،هر دو سفید پوست.
در همان لحظاتی که پدر علی کله قندی در دستمال میپیچد مزد قابله ای که پسر او را گرفته،خشت زیر زنش گذاشته و بند ناف را بریده،پدر آلن از طریق منشی خود از زایمان همسرش با خبر میشود.منشی او به سر پرستار سفارش می کند که به محض برگرداندن مادر نوزاد به اتاق و بهوش آمدن او،به آنها تلفن بزند.ساعتی بعد گل سفارشی پدر آلن،با کارتی روی آن،در اتاق بیمارستان منتظر مادر آلن است.
در روزهای بعد علی و آلن همزمان رشد میکنند.به راه می افتند.دندان در می آورند.زمین می خورند.تصویری از دنیای پیرامون در ذهن خالی آنها نقش می بندد.گیرم علی تا اینجا برسد،نامش پشت قرآنی ثبت شده،و یا حداکثر آنکه برای گرفتن جیره شیر و یا کارهای دیگر شناسنامه ای هم پیدا کرده است،اما آلن در صدها جا اثر و نشانه دارد.در آلبومی ده ها عکس از لحظه تولد تا…کارت شناسایی بیمارستان،کارت ارسالی از سوی انجمن متولدین نوامبر،کارت بیمه،کارت بهداشتی،حساب بانکی،شناسنامه و..او در چند کلینیک و مرکز درمانی صاحب پرونده و کد و شماره مخصوص است.حتی گاهی نامه هایی به خانه شان میرسد با نام او که به پدر و مادرش پیشنهاد استفاده از شیر خشک بخصوصی را می کنند،و یا کارتی که توصیه میکند از هم اکنون نام او در فلان مهد کودک نوشته شود.اما بهرحال،آن دو به راه می افتند،و الفبا می آموزند،تفاوتشان در آن است که علی تمام کوچه پس کوچه های محله-و اگر در اردوگاه آوارگان متولد شده باشد-چادر و یا خانه شان را بلد است،و بیشتر اوقات خود را بیرون از خانه ،در کوچه میگذراند ولی آلن در مهد کودک،مکعب سازی و سرود جمعی را آموخته است.
از سن مدرسه است که آن دو،به دو راه جدا از هم می افتند.هر کدام در دالانی.
آلن،دلبستگی به مارک بخصوص از لوازم ورزشی پیدا کرده و عکس برگردان های”adidas”را روی کمد و به در اتاقش چسبانده،و ساعتهایی از روز را پای تلوزیون می گذراند.کارتون دوست دارد.علی،در همان زمان ،هر روز به نانوایی می رود.سه نوبت.اسباب بازی منحصر به فرد او سنگ کوچه هاست که یکی از آنها را راه می اندازد و با نوک دمپایی آن را حرکت میدهد،تا نانوایی.و خوب میداند که موقع برگشتن باید از بازیگوشی دست بردارد وگرنه کتک خواهد خورد.اما او از طریق گفتگو با بچه های بزرگتر و شرکت در راه پیمایی هایی که ده ها بچه به اندازه او در آن حضور و شرکت دارند و شعار میدهند،دشمن خود را می شناسد.دشمن او،مرام مشخص دارد:صهیونیست.کمونیست..امپریالیست…
وقتی آلن در جشن تولد هشت سالگی خود قطاری هدیه میگیرد،دستگاه کنترل از دور را در دستانش میگیرد و به راز تکمه ها و نحوه عقب جلو کردن آن پی میبرد،علی،با کمک تفنگ های مدل و در جلسات آموزش نظامی ،فرق کلاشنیکف و یوزی و M1 را میداند،و حتی خشابگذاری آنها را هم یاد گرفته است.
دو ماه دیگر علی در اردوگاه نوجوانان مشغول تمرین رزم و بدنسازی است.او قهرمانانی دارد واقعی که عکس آنها را در پوستر هایی دیده است.نام یکی از آنها روی دسته ای است که افتخار عضویت در آن را دارد.به این ترتیب او کلاه،سربند،یا بازوبندی دارد که نشان دسته و گروهیست که در آن عضویت دارد.در این زمان،اتاق آلن پر است از کارت ها و هدایا و جوایزی که در مهد کودک،کودکستان،و مدرسه گرفته.کلاههایی که نام مدرسه بر آنها دوخته شده.دو تا راکت بدمینتون نیز دارد که اسمش را روی آن کوبیده اند.
علی،بعد از ظهرها در یک دکان نجاری کار میکند.دستمزد او کمکیست برای خانواده 11نفری آنها.او و چهار برادر و خواهرش،به اضافه زن برادرش که همراه سه فرزند خود با آنها زندگی میکند.همگی در دو اتاق.برادرش در جبهه است.عکسی از او،با لباس رزم و تفنگ،تنها تزئین اتاق آنهاست،در حالی که اتاق آلن پر است از عکسهای او،و تصاویری از قهرمانان تیم فوتبال مورد علاقه اش،دانلدداک یا تن تن و میلو.
وقتی پوستر بزرگی از”جان تراولتا”به دیوار اتاق آلن کوبیده میشود،علی به دلیل درگیری با سربازان به زندان افتاده،دو سه شبی است به خانه نمی رود.در زندان،بازجوی مخصوص نوجوانان با علی سوال و جواب دارد.علی،خطابه ای در جواب بازجو ایراد می کند علیه جور و ستم،استثمار انسان و … مضمون این خطابه خیلی شبیه به مقاله ای که همان روز پدر آلن در روزنامه مورد علاقه اش می بیند،ولی پس از خواندن دو سه سطر،آن را پیچیده و خسته کننده می یابد.
علی از زندان که بیرون می آید،در مدرسه شان با سوت دوستان و همسایگان روبرو می شود.مغرور و سربلند است.آلن،همان روز مغرور از اینکه در مسابقات شنای مدرسه نفر سوم شده است،جایزه خود را از دست رئیس باشگاه مدرسه،در حضور پدر و مادرش می گیرد.در خانه هدیه ای منتظر اوست.هدیه ای هم در شب خلاصی از زندان،به علی می دهند،بلوز خاکی برادرش که در جیب بالای آن دو فشنگ واقعی است.
در روزهایی که آلن،راک اند رول و شیک می آموزد،علی بعد از کلاسهای آموزش ایدئولوژی،در کلاس عملی یاد میگیرد چطور از دیوار چهار متری بالا برود،در حال که کوله پشتی و تفنگی هم بر دوش دارد.
آن دو،دیگر در هیچ بخشی از لحظات زندگی خود،به هم شباهتی ندارند.سرانجام در روزی که آلن آن را خیلی خوب به یاد دارد،و برای علی یادآور هیچ خاطره ای نیست،سالگرد شانزده سالگیشان،آلن اجازه می گیرد که برای نخستین بار،پس از مراسمی که در خانه شان برپا می شود،دوستانش را به رستورانی دعوت کند.دختر و پسر.در جیب آنها چند سیگار ماریجواناست.و در روی میزشان چند بطری.در همان لحظه…
علی آخرین تکان را می خورد.گلوله ای در قلب او نشسته است.چند قدم آنسوتر،چند تن دیگر هم افتاده اند.یک خودروی نظامی هم در آتش می سوزد.علی لبخندی به لب دارد.
شبیه همان لبخندی که بر لب آلن است وقتی که در پایان مهمانی تولدش،به گارسون انعام می دهد،موقع خروج از رستوران،در آینه نگاهی به خود می اندازد.
پرونده علی بسته می شود.سومین یا چهارمین برگ شناسایی یا کاغذی که به اسم او صادر می شود-عکس و مشخصات اوست که در یک چاپخانه زیرزمینی با کلیشه و حروف سربی دستچین روی اعلامیه مرگ او چاپ می شود.آلن،شب در اندیشه قولیست که پدرش به او داده است.اگر سال آینده موفق به گرفتن گواهینامه رانندگی شود،موتورسیکلتی برای او خریده خواهد شد.در حالی که علی چند سالی بود که با موتور و بعد جیپ رانندگی می کرد و از موانع می گذشت.چند بار تصادف کرده و دست و پا و دندانش شکسته بود.
علی،اما در لحظه ای که بدنش سرد می شد،مجهز به یک جهان بینی بود.عقیده ای داشت و بر آن راسخ بود.بارها درباره آن با دیگران بحث و گفتگو کرده بود.چند جزوه و کتاب خوانده بود. مردم خود ،جامعه خود،منطقه ای را که در آن می زیست و بلکه جهان را با تضاد های آن می شناخت.
اما آلن،تازه چند ماه پیش فهمیده بود نیکاراگوئه چقدر به آمریکا نزدیک است،و چه کشور-به نسبت آمریکا-کوچکی است،آنهم به دلیل آنکه یک صحنه از بازیهایی که به تازگی آن را خرید تا در کامپیوتر خانگی اش با آن سرگرم شود،قاره آمریکا بود،و بازیکن می بایست از موانع بگذرد و نیکاراگوئه را بمباران کند،و یک خلبلن آمریکایی را که آنجا اسیر شده بود نجات دهد.او با فشار دسته بازی کماندوی کامپیوتری را از روی موانع می پراند،همان کاری که علی ،تا بود،در عالم واقع صورت می داد.کماندوی کامپیوتری آلن ،وقتی پایش به مین گیر می کند،یا با ضد هوایی ساندنیست ها روبرو می شود امتیاز از دست می دهد.ولی علی زندگی از دست داد.
علی وقتی می مرد از چهره های شناخته شده گروه خودشان بود.فرمانده گروهی ز همسالانش-مانند آلن که کاپیتان تیم دوم مدرسه شان بود-.او هر روز برای اعضای گروهشان سخنرانی می کرد.در دهها جلسه سیاسی شرکت کرده و حرف خود را زده بود.حتی دوبار،در یک جمع عمومی سخنرانی کرده بود.دوبار در عملیاتی شرکت داشت که اخبار مربوط به آن حتی در اخبار سیاسی جهان تلوزیون آلن هم پخش شده بود.گرچه آلن و پدر مادرش به اخبار علاقه ای نداشتند،و معمولا دنبال سریال های تلوزیونی بودند و مسابقات ورزشی.
وقتی علی مرد،هنوز در اتاق آلن اسباب بازی بود و تازه پوستر دانلد داک و پوسیکت جای خود را به تصویری بزرگ از”مدونا”داده بود.حالا آلن بیشتر به مجلات سینمایی و ورزشی علاقه داشت.سه سال بعد از مرگ علی ،آلن در سال اول دانشکده،برای اولین بار در حضور عده ای راجع به تاریخچه هواپیما و برادران رایت سخنرانی کرد.از هیجان این واقعه خیس عرق شده بود.
سیزده سال پس از مرگ علی ،آلن نخستین حرکت اجتماعی و سیاسی خود را به انجام می رساند.او که به تازگی،اولین حقوق خود را دریافت داشته،در یک راهپیمایی علیه شهردار محله شان شرکت می کند،چرا که عوارض تازه بر نوشابه و بستنی بسته است.او قصد دارد که سال بعد در انتخابات ریاست جمهوری، رای بدهد.
مضمون آن سخنرانی که علی نخستین بار که زندانی شد،برای بازجو ایراد کرد، سی سال پس از آن، روزی ممکن است به گوش آلن بخورد. صبح یکشنبه ای او با پیپی زیر لب پای تلویزیون نشسته و منتظر است که با همسر و بچه هایش به پارک جنگلی بروند. روی صفحه تلویزیون کشیشی که در کنار خانمی با مایو، در ساحل دریا ایستاده درباره ی ظلم و بی عدالتی موعظه می کند، و نقش حضرت عیسی (ع) را در مبارزه علیه ظلم باز می گوید. اما، بچه ها از سر و کول آلن بالا می روند و تلویزیون را خاموش می کنند، تا حرکت کنند. اتومبیل استیشن دم در منتظر است. در این زمان ، حدود 23 سال از مرگ علی گذ شته است. آلن ازدواج کرده و دو فرزند دارد.
دیگر جز مادر علی کسی تصویری از او هم در یاد ندارد.
آلن می تواند در لندن، نیس ، وین ، شهری در آمریکا ، رم ، وانکوور ، استکهلم یا حتی مسکو ، به هر حال در جایی در بخش شمال اقتصادی جهان متولد شده باشد. بیشترین هیجان زندگی او که ممکن است هفتاد سالی بیش از علی زندگی کند، سقوط ارزش سهام یا یک تصادف رانندگی خواهد بود.او در تمامی زندگی خود،شاید،به داشتن مرام و عقیده ای نیاز پیدا نکند،چه رسد به باوری که بر سر آن جان بنهد.آلن ها،چه در مدرسه جنتلمن های برایتون باشند و قهرمان محبوبشان پرنس ادوارد،چه در حومه نیویورک و معبودشان راکی و مایکل جکسون…از تبار اطاعتند.از لحظه تولد فرمان می برند،بی آنکه معترض باشند،و به چیزی جز محدوده عرفی و قانونی خود نمی اندیشند،اطاعت از کلید های کامپیوتر،از قواعد رانندگی،از پلیس،از قانون و …آنها که به ظاهر دشمنی ندارند،آرام می آیند،دیر می پایند و بی آنکه یادگاری بنهند،می روند.
از میان آنچه که آلن ها نمیدانند،یکی هم آنست که همسالانی داشته اند که عمرشان به کوتاهی کتاب کارتون آنها بوده است.و این یکی از خدشه ناپذیرترین تصاویر این قرن است.
****************************************************
این مقاله به سال 1365 به دستان توانای “مسعود بهنود” برای یک مجله انگلیسی نوشته شد.

منتشرشده در: در فوریه 20, 2010 در 3:48 ب.ظ.  (۱) دیدگاه  

سلاخ

سلاخی
میگریست
به قناری کوچکی
دل باخته بود
*********
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من_باری_همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون باشد.

ا.بامداد

منتشرشده در: در فوریه 10, 2010 در 5:23 ب.ظ.  (3) دیدگاه  
Tags:

یادگارهای بلاگفا!

فلاکت:

کلافه بود.حوصله هیچی رو نداشت.یه صبح ابری توی یه اتاق نم گرفته نشسته بود.پیشونیش عرق کرده و استخوناش درد میکرد،انگار سوزن فرو میکردن تو مغزش.صدای بچه  ۶ سالش از توی حیاط کوچک می آمد.-بابا من گرسنمه..دیگه حوصله نق زدنای بچرو نداشت.جواب نداد.زنش یکسال پیش گذاشته و رفته بود.همین روزاهم خودشو مینداختن بیرون.با خودش حرف میزد.–اه پس چرا نمیاد،مرتیکه کفتار،دارم میمیرم..تصمیم خودش رو گرفته بود.در زدند.مثل فنر از جا پرید.صدای دمپایی پاره که روی زمین میکشید شنیده شد.از کنار بچه اش که رد میشد دید روی زمین نشسته و داره با یه چوب خشک راه مورچه هارو عوض میکنه.دستش به طرف در دراز شد.مثل یک جنازه متحرک میمو نست.در رو باز کرد.معامله در کمال سکوت انجام شد.وقتی داخل اتاق برگشت سریع داخل پاکت رو نگاه کرد.پولها رو شمرد درست بود.همون قدر که توی قهوه خانه توافق کرده بودند.مثل یک تکه گوشت افتاد روی تشکچه.به عکس روی تاقچه که چهار سال پیش انداخته بودن  خیره شد.چهره های توی قاب بهش میخندیدند.پاکت رو گذاشت رو زمین..گوشهایش را تیز کرد…صدای بچه نمیامد….

ناظم:

چند نمونه از اقدامات یک  ناظم مخوف در دوران تحصیل  یک محصل قدیمی :

۱- بعد از پایان وقت معمول کلاسها همه باید توی مدرسه میماندند و تا غروب درس میخواندند اونهم دو به دو و جای هیچ بحثی نبود.جعفر و حبیب هم اکنون مشغول خواندن جغرافیا هستند.سرشون توی کتابه و وانمود میکنن که دارن به شدت تحصیل میکنن.ناظم روی پله ها ایستاده و در حالی که یک خطکش مخوف توی یکدست و توی دست دیگر نان و ماهی دودی  گرفته است همه را به دقت زیر نظر دارد.میکروفن تازه مد شده و بدش نمی آید به هر بهانه ای صدایش را بیندازد توی سرش پس روشنش میکند و خطاب به جعفر میگوید:جعفر اسدی همین الان مسیرت رو به سمت شمال شرقی تغییر بده/لحنش به قدری محکم است که جعفر اسدی کم مانده خودش را خراب کند.جعفر رو به حبیب میگوید حبیب شمال شرقی کدوم طرفه زود باش الان کبودمون میکنه،حبیب یه سمت رو شانسی انتخاب میکنه و میگه بریم اینوری، به محض تغییر جهت صدای ناظم میآید :احمق بیشعور گفتم برو به سمت شمال شرقی ،دو دوست دست و پایشان را بدتر گم میکنند و شانسی به سمتی دیگر تغییر مسیر میدهند،-پدر سگ مگه با تو نیستم شمال شرقی هر دو تون بیاید بالا.کتاب از دست جعفر سر میخورد و میافتد رنگش مانند گچ شده .این بیاید بالا به نشانه ضرب و شتم تا دقایقی دیگر است…حبیب و جعفر کتک سختی خوردند.

۲-بعد از غروب آفتاب چند تا از بچه های قدیمی مدرسه از طرف ناظم مربوطه مامور میشوند تا در مناطق اطراف مستقر شده و هر دانش آموزی را در خیابان مشاهده کردند بلافاصله به جرم درس نخواندن و پرسه زدن توی خیابان وارد لیست کنند.مثلا یه بنده خدا داره میره نانوایی توی صف همش اطراف رو نگاه میکنه تا یه  وقت توسط عوامل دیده نشه.استرس محض.چون هیچکس دلش نمیخواست فردا صبح توی صف اسمش بلند خوانده بشه و مانند گوسفندی که به سلاخ خانه میبرندجلو بره تا به کف پایش چوب خیس شده انار بزنند.

۳-آقای ناظم وارد کلاس میشه و میگه :چی فک کردین!!!پوزخندی میزند!فکر کردین بین شما و برادر زاده های خودم فرق میزارم(برادر زاده های نگون بخت توی همون مدرسه بودند)هه!!نخیر از این خبرا نیست.بیا بیرون ببینم احمد !احمد بیرون میآید تا مورد نوازش عمو قرار بگیرد.- دستت رو بگیر بالا.احمد دستش را بالا می آورد تاضربات خط کش کف دستش را پاره کند.احمد جوش می آورد و  با گریه میگوید تو همش منو میزنی عمو ،اون محمود رو کاری نداری(برادرش را میگفت)-برو محمود رو هم صدا کن.محمود بیچاره توی کلاس خودش مشغول تحصیله که در میزنند.احمد با چشمانی خیس رو به محمود میگوید بیا عمو کارت داره!حساب کار دست محمود هم میآید و محمود هم…

سال گذشته به منطقه مورد نظر رفته بودم با همون محصل قدیمی که ۲۵ سال از من بزرگتر بود و الان انسان بسیار موفقیه در خیابان قدم میزدیم که با دست به پهلوی من زد و گفت اون پیرمردی که اون جا نشسته رو میبینی.گفتم خب!گفت این همون ناظمیه که شرحش رو برات گفتم.به چهره پیر مرد دقت کردم .پشت خطوط فراوان چهره اش چیز زیادی معلوم نبود .نشسته بود روی صندلی چوبی جلوی یک قهوه خانه و به افق نگاه میکرد…اصلا خشن نبود!

خیانت:

هوا ابری بود.دو تا گنجشک که روی سیم نشسته بودند حسابی چسبیده بودند بهم.یه پدر و بچه رد میشدند.بچه داشت نق میزد.توی کوچه کسی نبود.پدر رو به پسر کوچکش گفت” ندارم“والا ندارم لا مصب…بس کن دیگه،دستش را میکشید و میبرد توی خم کوچه گم شدند.چند دقیقه گذشت زن مسنی با یه سبد که پر از خرید بود اومد.وسطای راه گذاشتش پایین و کمر راست کرد یکم دور و بر را دید زد.دوباره سبد رو برداشت و راه افتاد.من پشت پنجره اتاقم بودم.که تو زنگ زدی،گوشی رو برداشتم و تو اون جمله همیشگی رو تکرار کردی.من اما دیده بودم تو را، فقط گفتم”آشغال“وگوشی رو گذاشتم.برگشتم پشت پنجره.از پرنده ها یکی نبود…

اطلاع ثانوی:

توی یک خیابان سنگفرش توی یک بعد از ظهر بارانی مردی که کت قهوه ای رنگ و رو رفته ای پوشیده بود،وارد سوپر مارکت شد.از حقوق کارگری اش چیز زیادی نمانده بود،همرو داده بود پای قسط و اجاره و … او یک فقیر بود. اما نه یک بدبخت! همسر و دخترکش در خانه فکستنی منتظرش بودند.آنشب بخصوص بود!!—سالگرد ازدواج…از فروشگاه که بیرون آمد باران شدت گرفته بود،سعی کرد سریعتر حرکت کند.اما راننده یک اتومبیل عبوری ناشی تر از آن بود که او را زیر نگیرد!صدای ترمز شدید و … افتادن وسایل ، قل خوردن پرتقال ها و سیب ها و مرگ مرد کت قهوه ای و یک جعبه کادو شده قشنگ کنار جوب که یه تیکه کاغذ روش چسبیده و روش نوشته بود: تقدیم به همسر صبورم ،.،زندگی تا اطلاع ثانوی زیباست!

داستان پدرو:

صبح روز 19 ژانویه وقتی پدرو رودریگز از خواب بیدار شد،کسل بود.همینطور روی تختخوابش نشست.ناگهان متوجه صدای بگو مگوی همیشگی والدین خود شد.عادت داشت و این مسئله برایش عادی بود و فقط دقیقا نمیدانست که باید اهمیتی بدهد یا نه!!از تختش پایین آمد و به سمت در اتاق حرکت کرد.صدای قیژقیژ تخته های فکستنی کف اتاقش را شنید.پدر او الکلی بود.یک دائم الخمر لعنتی…معلم دبستان پدرو یکبار که او درسش را بلد نبود به او گفته بود مخ امثال بابات قد گردوئه!که البته پدرو منظور معلمو درست و حسابی نفهمید، اما در ذهنش مجسم میکرد که چطور یه گردو توی کله به اون بزرگی پدرش…به نظرش اما معلم یجورایی راست میگفت.پدرو از پدرش متنفر بود و عامل این قضیه رو هم الکل می دانست.او و مادرش دیگر بریده بودند.هیچ خاطره خوب و جالبی از پدر پدرو موجود نبود.پدرو از بچگی فقط مادر را کنار خود داشت.خاطرات را مرور کرد:اولین روز مدرسه مادرش با او آمد،زمانی که پایش تو بازی با بچه های خوشحال مدرسه شکست این مادرش بود که او را به بیمارستان برد،مادرش بود که خانه دیگران کلفتی میکرد تا زنده بمانند،پدرش نمیدانست که پدرو کلاس چند است..آن شب که مهمانی بود را بیاد آورد که چطور با رفتارهای احمقانه پدرش همه چیز به گند کشیده شد..کسی پدرش را جزو آدمها حساب نمیکرد..اینکه روح شادی و نشاط در مادرش مرده بود..ذهنش را مرور میکرد و هر چه سعی کرد نقطه روشنی بیابد و به آن افتخار کند فایده ای نداشت..مردی که تلو تلو میخورد تصویری بود که پدرو از پدرش در ذهن داشت..متنفر بود..پدرو و مادرش شب ژانویه در حالی که تنها کنار درختی که کمتر شباهتی به کاج داشت نشسته بودند و به تخته های یکی در میان کف خانه نگاه میکردند،هیچ آرزویی نداشتند..فقط یک سوال در ذهن آن دو وول میخورد ” مردی که همیشه تلو تلو میخورد چرا زنده است ؟”




منتشرشده در: در فوریه 13, 2009 در 7:25 ب.ظ.  (8) دیدگاه  
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.